تبليغاتX
گیتار شکسته

گیتار شکسته

 

نمي دانم چرا گاهي دلم حيران شود ، حيران!

که مرغ جانم اين آواز مي خواند بسي نالان

دلم محبوس زندان مي شود ، زندان!

که زندان بان آن افسوس ، دشمن نيست ،

دوستان ، ياران

چه بايد گفت ؟

چه بايد گفت با اين درد دل  ، جز ناله ي تلخي

جز اندوه و فسوس و نعره اي يا آه سردي

چرا جادوي " مهر و عاطفه " بر قلب ها ديگر مؤثر نيست ؟

چرا روي و ريا ؟

آخر چرا تزوير؟؟

چرا صدق و صفا در قلب مردم نيست ؟

چه بايد گفت

عشق هم بازيچه اي گشته

به دست مردمان دون

خيانت در رفاقت هم شده افزون

دل عاشق از اين جور و جفا ، پر خون

من و تو بايد از خود بگذريم و ما شويم اکنون

ز ريشه برکنيم بنياد اين نيرنگ و اين افسون

من و تو بايد از خار بيابان ، گل برويانيم

پليدي را براندازيم و بذر عشق افشانيم

تو آوازي زخود سر  ده

خروشان، از ته جان ،دلکش و جوشان

منم با ساز گيتارم بلرزانم دل عالم

نوايي ساز گردانم

که باشد آتشين ، برّنده و سوزان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:21  توسط مسعود  | 

 

عاشورا ، کربلا ، امام حسین

 

سخنرانی امام برای یارانش پس از استقرار در سرزمین کربلا:

" کاری بر ما پیش آمد که خود می بینید و براستی دنیا دگرگون شده و وارون شده و خوبی هایش پشت کرده و چیزی از آن باقی نمانده جز ته مانده ای مانند آبی که در ته ظرف بماند و آن را دور بریزند . و مانند چراگاه ناگوار و خطرناکی  ، مگر نمی بیند حق را که ( غریب مانده) بدان عمل نمی شود و باطل راکه از آن جلوگیری نشود ، در اینجاست که مومن باید راغب دیدار خدای سبحان باشد ، و براستی که من ، مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز رنج دل و ستوه ...."

 

 

سخنرانی حضرت ام کلثوم در کوفه ( بر طبق برخی روایات حضرت زینب (س) )

دیدن منظره ی اسیری اهل بیت پیغمبر خاطرات گذشته را زنده کرد و کوچه و بازار پر از شیون شد و به یکبار فریاد و فغان از هر گوشه برخاست . و در این حال حضرت ام کلثوم سخنرانی آتشین فرمودند :

" مردم کوفه ! مردم مکار و خیانت کار ! هرگز دیده هاتان از اشک تهی مباد ! هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد ! شما آن زن را می مانید که چون آنجه داشت می رشت ، به یکبار رشته های خود را پاره می کرد . نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری !... با چنین  ننگی که برای خود خریدید ،  چرا نگریید ؟ ننگی که با هیچ آب شسته نخواهد شد . چه ننگی بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت ..."

 

 

پیام آوران عاشورا در شام

اگر در کوفه هنوز کسانی حکومت حضرت علی (ع) را بیاد داشتند و چیزهایی از اسلام اصیل دیده بودند ، در شام چنین نبود شامیان چنان غافل بودند که بقول برخی مقتل نویسان ، روز ورود اسیران را عید گرفتند و برای کشته شدن مردان آنان جشن بپا کردند .

پیر مردی شامی به کاروان اسیران نزدیک شد و گفت : " سپاس خدایی را سزاست که شما را کشت و نابود کرد و مردم را از دست شما راحت نمود و امیر المومنین یزید را پیروزی داد "

امام سجاد که در میان اسیران بود ، گفت : " ای پیرمرد آیا قرآن خوانده ای ؟؟ " گفت : " بلی خوانده ام " امام گفت : " آیای این آیه را می شناسی : بگو بر این رسالت پاداشی از شما ، جز دوست داشتن خویشاوندان نمی خواهم " پیرمرد گفت : " آری خوانده ام "  امام سجاد فرمود : " پیرمرد ! خاندان پیامبر (ص) ما هستیم ، این آیه را خواندی؟ " ای اهل بیت  ! خدا می خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را چنانکه باید پاک دارد " گفت : " آری خوانده ام " امام سجاد فرمود : " اهل بیت که به طهارت ستوده شده اند ما هستیم "

سکوت و سرگردانی پیرمرد را فرا گرفت . آثار ندامت در چهره اش آشکار بود . سرش را به سوی آسمان گرفت و گفت : " خداوندا ، از آنچه گفتم و از بغضی که به این خانواده داشتم ، توبه می کنم . به سوی تو باز می گردم . از دشمنان محمد (ص) و از دشمنان خاندان او بیزارم "

 

سخنرانی کوبنده وبی نظیر حضرت زینب (س) در کاخ یزید :

یزید که از کشتن امام حسین و اصحاب شادمان بود و ظاهرا اشعاری در این مضمون به زبان می آورد با سخنان حضرت زینب گویی کاخ فرمانروایی بر سرش خراب گردید حضرت زینب اینگونه فرمود :

" پایان کار آنان که کردار بد کردند ، این بود که آیات خدا را دروغ خواندند و بدان فسوس کردند . یزید ! چنین می پنداری که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را مانند اسیران از این شهر به ان شهر بردند ، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی ؟ گمان می کنی با این کار قدر تو بلند شده است که اینچنین به خود می بالی و بر این و آن تکبر می کنی ؟....

می گویی کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند اینجا بودند . و هنگام گفتن این جمله با چوب بر دندان پسر پیغمبر می زنی ؟ ابدا به خیالت نمی رسد که گناهی کرده ای و منکر زشتی مرتکب شده ای . چرا نکنی؟ .....

یزید ای دشمن خدا ! بخدا تو در دیده ی من ارزش آن را نداری که سرزنشت کنم یا تحقیرت نمایم ...

بخدا ، این لکه ننگ که بر دامن تو نشسته است ، هرگز سترده نخواهد شد "

به روایت ابن اعثم ، یکی از پیشوایان یهود که در مجلس یزید دعوت شده بود ، وقتی فهمید که سر بریده و خونینی که در طشت طلا در برابر یزید است سر پسر فاطمه دختر پیامبر اسلام است و اسیران خانواده ی پیامبر هستند گفته بود : " منزه است خداوند ، این پسر دختر پیغمبر شما بود که بدین سرعت او را کشتید ؟ و با فرزند او اینگونه رفتار می کنید ؟ بخدا سوگند اگر فرزندی از موسی در میان ما باقی مانده بود او را می ستودیم . چه بد مردمی هستید . "

   

 

 گزیده ای  از کتاب " حماسه عشق " و" لهوف سید ابن طاووس"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:18  توسط مسعود  | 

سلام

دوستان عزیز و خوبم بخاطر امتحانا و یه سری

مشکلات ۱۷-۱۸ روز نیستم اگه بعدش تونستم

آپ کنم که خیلی خوشحال میشم در خدمتتون باشم

اگه نشد میام و خداحافظی می کنم

 

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر

توببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

(فریدون مشیری)

در پناه حق .......یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:21  توسط مسعود  | 

"تقدیم به دوست"

 

روزهای قصه و اندوه بود

لحظه های تلخ پر افسوس بود

دست غم هر شب به روی شانه ام

خلوت تنهاییم را می ربود

دوستانم بی وفا و در دلم

حسرت گرمای یک فانوس بود

در دل شبهای ترس و اضطراب

نوبهاری ناگهان غوغا نمود

دستی از روی محبت سوی من

دردها و رنج هایم را زدود

ناشناسی آمد ز شهر قصه ها

چون پری با هاله ای از جنس نور

قلب او شفاف ، مثل یک بلور

از نگاه نافذش آبی دریا در ظهور

من دگر آن من نبودم بلکه من

غرق در او گشتم و از خود عبور

آنچنان از مهر خود شادم نمود

تا که برامید فردایم فزود

هرچه من گویم ز او کم گفنه ام

چون زبان قاصر شود در وصف دوست

  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:25  توسط مسعود  | 

 

مرد خدا

آنکه به پا خواسته ی داد بود

 غرش او حیرت فریاد بود

آنکه بلندای قد و قامت او تا سپهر

خشم نگاهش ، تیری از جنس مهر

آنکه به لب شکوه ی نا گفته داشت

راز نهان در نفس سینه داشت

آنکه هوس را به فنا داده بود

پشت به زیبایی دنیا نمود

مرد خدا بود که از ظلمت شب ها رسید

خواست که رنگ سیه شب بکند او سپید

ظلم و ستم ، جور و جفا را که دید

داد یتیمان و ضعیفان شنید ،

شمشیر حق را به کمر بست باز

راهی میدا شد آن مرد راد

تا به دو دست قدرش ظلم ز بن برکند

حمله کند ، ولوله بر پا کند

خواست که این فاصله ها کم شود

دولت حق ، حق ضعیفان شود

هر چند زخم بدنش بیشمار

خون ریخت از پیکر او بی حساب ،

کس نتوانست که یارای نبردش شود

هر که جلو آمد ، با ضربتی از پا فکند

نبرد او فقط برای خدا

ضربت او دور ز روی و ریا

عاقبت از پشت بر او تاختند

خنجر کین چاره ی او ساختند

آه به لب داشت ولی دم نزد

شیوه ی مردی نبود عجز و ضعف

غرقه ی خون گشت بروی زمین

زمزمه  با یار نمود  اینچنین :

"یارب از این عالم پر زرق و برق

ما را نصیبی نیست جز عشق حق

جانی که دادی به امانت به من

هدیه به تو پیشکشی در طبق

حیف نشد کار به آخر برم

آتش بر خیمه ی ظلمت زنم

رنج و مصبیت شد هم نفسم از ازل

غم بگرفتم چو برادر بغل

حال ولی شادم و این شادی من جاودان

چون که سبکبال بسویت بشتابم دوان "

راز خدا ، محرم اسرار خدا بود او

هیچ کس این نکته ندانست که او : "مرد خدا" بود او

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 0:29  توسط مسعود  | 

 

نامه

امشب من از ته دلم مي نويسم نامه برات

دلتنگتم

به يادتم

مي نويسم از خاطرات

پنجره رو وا مي كنم به روي بغض شبونه

قلم به دستم مي گيرم

آهاي قلم يه وقت نگيري بهونه

مي نويسم  :"دوستت دارم "

هر چند كه باور نكني

مي خوام يه دم گريه كنم

شايد به ياد قديما

تو هم برام گريه كني

چند وقته كه براي من بهار ديگه رنگ نداره

چرا ديگه ياس سپيد عطر قشنگي نداره ؟

فقط مي دونم اون همه رنگ و طراوت از تو بود

عطر قشنگ گل ياس نشوني از بوي تو بود

 

فكر نكني دور از مني ، ياد تو از دلم ميره

ستاره ها چشمك زنون

از پشت قاب پنجره

هر شب يه نقشي از تو رو

حك مي كنن چه محشره

نسيم باد سحري وقتي كه من دلگير ميشم

بوي مليحي از تو رو مرهم دردام مياره

 

شايد فراموشم كني ،

خط بكشي رو باورم

اما بدون كه ياد تو نميره از تو خاطرم

شايد ديگه نبينمت ترنم ابر بهار!!

اما بدون تصوير تو روبرومه

بازم براي من ببار

 

اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها

بي خط و بي نام و نشون

از طرف يك غريبه

كه بود زماني آشنا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:50  توسط مسعود  | 

 

توبه

خداوندا ! منم آن بنده ي نادان تو ،

آن عبد نا فرمان تو

آيا نمي خواهي مرا؟؟

 

خداوندا منم آن بنده اي كه غرق در دنيا شده

آيا نمي خواهي مرا ؟

 

منم آن عبد شرمنده

كه با اين بار سنگين گناهانش

سيه كرده است پرونده

نمي خواهي مرا  ؟ آيا نمي خواهي

 

خداوندا منم خسته ز خود ،

گريان ، پشيمان از گذشته

تمام ترسم از اينست كاخر رد كني من را

و درهايت بروي من شود بسته

نمي خواهي مرا ؟ آيا نمي خواهي ؟

 

 

براي توبه آمدم ،

با كوله باري از غم و غصه

پر از اميد برگشتن به سوي تو

و يك سرمايه ي اندك

دلي كز دوريت صد بار بشكسته

نمي خواهي مرا؟

 

تو مي گفتي : " مرا مهر بزرگي بر تمام بندگانم هست

بارها افزون ز مهر مادري بر طفل دلبندش"

تو مي گفتي : " كه من نزديك از رگهاي گردن بر شما هستم "

خداوندا نمي خواهي مرا؟

 

تويي درياي بي پايان رحمت

تويي سرشار از جود و سخاوت

و من اينبار با حس غريبي مطمئنم ، مطمئنم

تو مي بخشي مرا

آري تو مي خواهي مرا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 17:13  توسط مسعود  | 

 

 

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاودانيست

وگر عمرم به ناكامي سرايد

تو را دارم كه مرگم زندگانيست

(فريدون مشيري)

 

براي اين پست يه آهنگ از خودم رو براي دوستان گذاشتم البته حجمش رو كم كردم كه راحت بتونيد دانلود كنيد و بخاطر كاهش حجم كيفيتش يه مقدار پايين اومد

حجم آهنگ : 1.40

اسم آهنگ :" نذار تنها بمونم "

آهنگسازی و گیتار نوازی و خوانندگی

و ترانه سرایی این آهنگ از خودمه

برای دانلود پایین را کلیک کنید و

پس از باز شدن صفحه ی جدید روی دانلود فایل

(download file) در بالای صفحه کلیک کنید

 

نذار تنها بمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:46  توسط مسعود  | 

 

 

الا كه هستي مايي خدا كند كه بيايي

ولادت فرخنده ابا صالح المهدي ، صاحب العصر و زمان منجي عالم هستي را

 به همه ي منتظران فرجش تبريك ميگم

و ظهورش را آرزومندم

روز زيبا گشتن شمع و گل و پروانه است

روز ميلاد گل خوش نقش اين گلخانه است

دل درون سينه غوغا ميكند

چلچراغ و

               نور و

                           آذين

 سردر هر خانه است

ساقيا مي ريز يك جرعه

نه

 صد جرعه درون ساغر هستي ما

عشق ما مهدي و ميلادش چه خوش مستانه است

ما همه چشم انتظاران ظهورش از ازل

برنگرديم از ره خود

     رهبر ما مهدي فاطمه است

كاش مي شد گوشه چشمي گرداند اينجا سوي ما

در چنين عيد قشنگي يك نگاهش بهترين عيدانه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:44  توسط مسعود  | 

 

                            

"هجرت"

 

صدای گيتار را كوك نمودم به دست

                                  خواندم از اين روزگار ، از شكن زلف و دست :

 

مي روي و مي رود شادي از اين كلبه ام

                                    مي شوي از من جدا مي شود از خون ، دلم

 

مي شكني عهد خود مي شكند قلب من

                                  روح پر از مهر تو پخش شده در تنم

 

مي نگري بر رخم خنده كنان ، شادمان

                                   همچو بهاري كه مست مي نگرد بر خزان

 

بي سر و سامان شدم چاك گريبان شدم

                                    زورق دل غرق گشت ، شمع غريبان شدم

 

جام مي از دست رفت جام وجودم شكست

                                    نور اميدم پس از هجرت تو رخت بست

 

اين دل من  دست تو ، دشنه ي من  دست تو

                                     جان من از تن بگير ، مي كشد هجران تو

 

بند سفر بسته اي ، بند ز بندم گسست

                                     تك تك اين بند ها همسفرت گشته است

 

حال كه تنها روي یک سخن از من شنو  

                                    دل به دل كس مده يا چو دهي پس نرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:50  توسط مسعود  | 

 

کودک آواره ی فلسطینی

كودكي نالان و خسته روي خاك غم نشسته

دلش از خوشي تهي گشته و ازغصه شكسته

همه ي آرزوها و رويا هاش یک شبه رفته بر باد

آخه ديگه مادرش ، اون عزيز دلش از راه نمياد

چشماي پر اضطرابش به افق خيره شده

حلقه ي اشك جدايي تو چشاش جاري شده

از  نگاه غربتش از ناله هاش زمزمه هايي پيداست

آري انگار توي قلب نازكش دنيايي از گلايه ها پار بر جاست

مي خواد از دنيا بپرسه يك سوال ، اينكه گناه ما چي بود؟؟؟

چرا تقدير ستمگر شادي رو از سفره هاي ما ربود ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط مسعود  | 

 

 

بنام هستی بخش دانا و توانا

سلام به دوستان خوبم از اینکه این همه بهم لطف دارید واقعا ممنون نمی دونم چه جوری تشکر کنم

خوشحال میشم وقتی به وبلاگم میاید انتقاد هم بکنید از بدی هاش پیشنهاد هم بدید

اینم باز یه شعر نا قابل از خودمه تقدیم به دوستان گلم خداکنه همیشه دلتون بهاری باشه

دلتنگي

 

مي دوني مهربونم چند وقته كه نديدمت ؟                      مي دوني بهترينم چقدر زياد مي خواستمت ؟

گذر روز هاي عمر آدما طي ميشه مثل برق و باد           رد ميشن ثانيه ها حتي اگه دلت نخواد

ولي باورت ميشه بي بودنت يه عمر گذشت                   تك تك ثانيه ها و لحظه ها دير مي شد و نمي گذشت

دوباره دلم واسه سادگيات تنگ شده                            اين دل غمگين و خسته  واسه ناز تو هماهنگ شده

هواي خوندن از تو دوباره زده سرم                            ياد اين شعر قشنگ اومده توي خاطرم :

" نازنين فقط توي همين نفس با من باش                      بگو هستي كه برم به اين قفس ، با من باش

گوش بده نبض ترانه تنها با تو مي زنه                         بي بيه ترانه هام تويي و بس ، با من باش "

 مي دونم تو هم دلت براي من تنگ شده                        دروغه هركي ميگه دل تو از سنگ شده

مي دونم شاپركم تو هم مي خواستي بموني                    ولي افسوس كه مجبور شدي بي من وبی ما بموني

آخه رسم روزگاره كه بري  و هيچ وقت نرسي                به همه خوبي كني ولي به همزبونت نرسي

راستي گوش كن تا بگم بي بودنت چطور گذشت               نمي خوام دروغ بگم ، دلم هزار بار شكست

نبود هيچ كس كه بشه همدم و همراز دلم                       جون به لب شدم ز غم ، واي دلم واي دلم

نمي خوام با غصه هام شادي رو از تو بگيرم                 تو فرشته ي رهايي ولي من يه مرغ عشق اسيرم

دستامو بردم بالا تا خدامو صدا كنم                               مي خوام از ته دلم  براي تو خوشبختي رو دعا كنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:1  توسط مسعود  | 

 

رفتی .....

رفتي زود زود ولي خاطره هات هنوز بجاست

نمي تونستي بموني مهربون

                         چرا صدات توي فضا  هنوز رهاست ؟!

 

بوي عطر تو گرفته خلوت تنهاييام

نمي خواستي پا به پام بياي

                                 ولي ردپا هات تو كوچه هاست

 

باز امشب دفتر شعرمو من ورق زدم به ياد تو

نديدم جز حادثه ، جز خاطره

                                    گفتم خدايا درد ما چه بي دواست

 

گوش بده نواي گيتارو ببين داد مي زنه

با زبون بي زبوني مي گه :

                               تنهايي و بي كسي بزرگترين بلاست

 

نمي دونم كه الان كجا نشستي ، با كي هستي، خوشحالي يا ناراحت

ولي باز دوستت دارم كم يا زياد نمي دونم

                                                 آخه مرام ما وفاست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط مسعود  | 

 

 

"ترانه باران"

چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا

با دست هاي عاطفه حيران كني مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من!

تسليم دست هاي زمستان كني مرا

من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت

يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا

مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم

با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا

هر چند باز تشنگي ام را سروده ام

مي شد پر از ترانه باران كني مرا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 21:16  توسط مسعود  | 

 

                                         دو گام مانده به هم

 

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد                       چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه ها طلایی شد                     فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم          سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آیینه شد زیر گام ما دو نفر                        فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد                          دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است                 رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است

حکایت از شب سردی ست خسته در باران               من و تو بی خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد               فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب                   دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا                      تو را به کوچه کشید آنجه می کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل                          ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

برای هدیه چشمانمان به یکدیگر                            نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه                        شبیه لیلی و مجنون قصه ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد                            دلم دو کوچه جلوتر به پیشباز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد                        نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاهها پر ناگفته های کهنه ولی                              سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:10  توسط مسعود  |